
روزگاری این ضریح چوبی پوسیده،محل بوسه و نوازش ما و پدرانمان بود!
روزگاری کعبه ی کوچکی بود در حرم گرد و زیر نور آفتابی که از دریچه ی بام حرم تلالو می کرد!
روزگاری عطر گل محمدی را از آستانه ی در ورودی حرم می شد استشمام کرد!
روزگاری تربت شفای مریضمان را از زیر پایه ی همین ضریح برمی داشتیم!
روزگاری برای بوسیدن چهار گوشه ی این ضریح صف می بستیم!
و امروز...!!!؟؟؟!!!
شکست دلم وقتی، شکسته پیکرش را به نظاره نشسته بودم!
سوخت دلم وقتی،شنیدم جای بوسه ی پدرم را برای خوردن چایی،سوزانده بودند!
ای کاش...!!!




